| خط روشن کمرنگ | ||
|
با اینکه آن قدر که باید وشاید احساساتی نیستم ،اما بعد از رفتن پدر، انگارهمه چیز در زمان برایم ایستاده،متوقف شده است و ناخود آگاه دارم همه کارهایم را به خاطره اش پیوند می زنم،به خاطره ی کسی که قرار بود با بودنش، تا آنجا که دلم می خواهد جوانی کنم،توی هیچ قاب و چارچوبی قرار نگیرم، وگوشم به هیچ کس بدهکار نباشد،شاید تا آخر دنیا...اما نه...دی ماه سرد تقویم نحس ۸۵،در یک بعد از ظهر آفتابی،پر پروازم را چید، و در این چند وقت،حس می کنم آن قدر پیر ودلمرده شده ام که فکر می کنم،در این دنیایی که هر چقدر بالا و پایینش کنی،عذابش بیشتر از خوشی هاست،چرا باید برای آینده ای که شاید به آن نرسی،تلاش و برنامه ریزی کرد. |
||
