تبليغاتX
 
  خط روشن کمرنگ  

با اینکه آن قدر که باید وشاید احساساتی نیستم ،اما بعد از رفتن پدر، انگارهمه چیز در زمان برایم ایستاده،متوقف شده است و ناخود آگاه دارم همه کارهایم را به خاطره اش پیوند می زنم،به  خاطره ی کسی که قرار بود با بودنش، تا آنجا که دلم می خواهد جوانی کنم،توی هیچ قاب و چارچوبی قرار نگیرم، وگوشم به هیچ کس بدهکار نباشد،شاید تا آخر دنیا...اما نه...دی ماه سرد تقویم نحس ۸۵،در یک بعد از ظهر آفتابی،پر پروازم را چید، و در این چند وقت،حس می کنم آن قدر پیر ودلمرده شده ام که فکر می کنم،در این دنیایی که هر چقدر بالا و پایینش کنی،عذابش بیشتر از خوشی هاست،چرا باید برای آینده ای که شاید به آن نرسی،تلاش و برنامه ریزی کرد.
بعد از دو ماه،کاور کامپیوتر را که پر از خاک شده بود،کنار زدم و حالا که بعد از کلی دارم به نیمکت  سر می زنم،پست سارای عزیز را می بینم،نوشته ای که واژه واژه اش آشفتگی را به ذهن می رساند و صمیمیت...واین ها همه از چهار پنج سال کنار هم بودن می آید،کنار هم بودنی که گاهی حتی پیش می آید ،سه ماه دیداری در کار نباشد،اما...اما ما دور از هم و کنار هم بودیم،حتی اگر مثل همه آدم های این روزها،امروز جزیره هایی جدا از هم به نظر برسیم،اما این ۴جزیره را یک خط روشن به هم وصل می کند...یک خط روشن کمرنگ...
...کاش می شد منی که معمولا رک وبی پروا، توصیف می شوم،در این پست از یک زخم کهنه بنویسم...زخم چرکینی که کم کم دارد تمام خونم را مال خودش می کند...

2 نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 19:49  توسط حلقه ی نیمکت |  2