تبليغاتX
 
  داستان زنبور/روایت سوم  

زنبور دلش مي خواهد با گل صورتي بماند، و مي داند که گل از او چيز زيادي نمي خواهد.زنبور هر روز در جنگ با خودش به خودش نيش مي زند،‌ ولي نمي تواند کار کردن براي کندوي جديدش را شروع کند. زنبور آنقدر با خودش درگير است که اگر کسي نداند مطمئن مي شود که عنکبوت شده است، و دائم دور خودش تار مي تند. او فکر مي کند خانه و زندگي اش همين تارهاييست که دست و پايش را مي بندد، و آنقدر دور خودش تار مي بندد تا داخل يک پيله زنداني مي شود و همانجا مي نشيند. دلش مي خواهد يکي يک سيخي چيزي به او بزند و بال در بياورد و پروانه شود و پيله را پاره کند و به سمت گل برگردد؛ ولي از آنجا که اين داستان را در همان زماني که داخل پيله است مي نويسد، هنوز نمي داند که هيچ وقت چنين اتفاقي مي افتد. حالا شايد بعدا بفهمد، و ادامه ی اين داستان را بنويسد. فعلا،فقط داخل پيلهء خودش فکر مي کند چگونه اين همه تار را پاره پاره کند

2 نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 15:16  توسط حلقه ی نیمکت |  2