زنبور دلش مي خواست قبل از اينکه سايه ي کندوي جديدش را روي سر گل صورتي پهن کند آنقدر بزرگ شود تا عقاب شود و بتواند از پس تمام پرنده ها و چرنده ها و درنده ها و خزنده ها بر بيايد و ديگر تا آخر عمرش از هيچ چيزي نترسد. زنبور سالهاي سال سعي کرد و آنقدر زور زد تا گنجشک شد و تازه فهميد عقاب شدن چقدر سخت است. از طرف ديگر بزرگ شدنش آنقدر طول کشيد که در همان سالهايي که او بزرگ مي شد گل صورتي هم ريشه هايش را سفت تر کرد و رشد کرد و آنقدر بالا رفت تا خورشيد شد؛ و ديگر هيچ احتياجي به مراقبت زنبور نداشت. زنبور که حالا ديگر گنجشک شده بود هيچ وقت نتوانست لانه اي درست کند که خورشيد در آن جا شود، و تا آخر عمرش به او نرسيد.
2
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 1:18  توسط حلقه ی نیمکت |
2