تبليغاتX
 
  بوفه کتابها  

شبهايي هست که يک دفعه مهم ترين کار جهان مرتب کردن اتاق مي شود.شبهايي هست که آدم بدون آنکه بفهمد چهار ساعت تمام اتاق را متر مي کند و آخرش تازه فقط به بوفه کتابها می رسد: از اين کتابخانه هايي که کتابهايش را در عرض چند سال، افقي و عمودي و بي نظم و بي ترتيب روي هم چیده شده اند و حالا تصميم مي گيري در یک شب همه را بيرون بريزي و مرتب بچيني،بعد هم میان این همه کاغذ همه چیزهای گم شده پیدا می شوند مثل تقويم قديمي که سالهاي سال گم شده بود و حاضر بودي قسم بخوري در اثباب کشي قبلي جا مانده است و يک دفعه  پيدا مي شود یا به يادداشت ها یی بر می خوری که وقتي آنها را مي نوشتي ارزش لعنت خدا را هم نداشته اند...بعد وسط تمام کتابها و یادداشت های کوتاه و بلند چهارزانو مي نشيني، انگار با این کار زمان هم مي ايستد، و بعد می فهمی که وقتی فقط مي خواني و مي خواني و مي خواني وگاهی هم می نویسی، عجب ابله بزرگی بوده ای تو، همان مني که شش سال جوانتر بوده است و امروز ديگر معلوم نيست من جلو رفته ام، عقب رفته ام يا اصلا همان جا در بيست سا لگي ميخکوب شده ام...

2 نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 16:3  توسط حلقه ی نیمکت |  2