|
او میگفت خواهان هستم. کسی از کنارش رد شد ، پوزخندی زد و گفت : خاطر خواه است.. از دور نگاهش می کردم. فقط او را . حتی طرف دیگر دلدادگی اش را نمی دانستم. اما مگر مهم بود؟! دنبال کلمه ی (( خواستن )) برایش در کتاب ها گشتم. : نیاز. هوس. احتیاج. میل....از میان تمام معانی بی پایان، دزدکی نگاهش کردم. قیافه اش فقط آشفته بود. خواهان یعنی آشفته؟؟!! |
||
