تبليغاتX
 
   

  او میگفت خواهان هستم.  کسی از کنارش رد شد ، پوزخندی زد و گفت : خاطر خواه است.. از دور نگاهش می کردم.  فقط او را . حتی طرف دیگر دلدادگی اش را نمی دانستم. اما مگر مهم بود؟!  دنبال کلمه ی (( خواستن )) برایش در کتاب ها گشتم. : نیاز. هوس. احتیاج. میل....از میان تمام معانی بی پایان، دزدکی نگاهش کردم. قیافه اش فقط آشفته بود.  خواهان یعنی آشفته؟؟!!
کوری آمد با عینک فرزانگی بر چشم . او به آن دل سپرد. مرید شد و طریق رسیدن پرسید. کور، برگ خشک و چهل گیاه در هم کوبید،بادی به غبغب انداخت  از کتاب های کهنه چند کلمه ای اقتباس آورد.عظمت کتابها ، لاشه های متعفن و ابهت چهره ی کور ، او را کور کرد. 
کور گفت : (( کنارش باش. از نزدیکی دلدادگی و مهر میآید. )) 
باز هم در کتاب ها گشتم. اما نزدیکی یعنی عادت. یعنی تکرار . کاش می شد برایش می گفتم . اما من مهمان ناخوانده بودم.کور رفت و این بار عینک دیگری بر چشم داشت.  او هم چله نشین شد. تا پیله ی خواسته اش محکم تر شود .فراموششان کردم. مثل فراموش کردن تمام آدم های کوچک و خوش خیال دنیا .اما هنوز ، گاهی هنگام باد ، از پشت پنجره به دنبال پیله ی  پوسیده ی  شناوری در هوا میگردم...       

2 نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت 10:59  توسط حلقه ی نیمکت |  2