| بهاریه | ||
|
بين لذت اشرافي گاز زدن يک هلو ی رسيده آبدار ،و ذلت تنها خوابيدن و کتاب نخواندن وفکرهاي بي ربط شبانه،دالان تنگ و تاريک و نمناک و پيچ در پيچي است که به جايي نمي رود؛اگر از آن مي گذري چراغي بياور تا پايت در جوي آب نرود.آب کثيفي که از آن مي گذرد گناه دارد.آب سياهي که در جوي جريان دارد، زندگي من است، که مغرور است و مي ترسد و در اوج بي تفاوتي از چاله ها رد شود و هنوز نمي داند که کجا راه و کجا چاه دارد.اگر از اين دالان مي گذري، از سايه اي که روي ديوار ها جا مانده نترس تصوير امروز من است که ديروز کشيده بودم، و به اميدش تا امرروز آمدم ،تا بفهمم که که زندگي نه کار است و نه پول است و نه درس.اگر چيزي نمي بيني، لبخند بزن و خوشحال باش .زندگي اميد است به آنچه که دوست داري،و نه آنچه که هست.اگر از اين دالان مي گذري، خوشحال باش که نمي بيني و مي تواني فکر کني اينجا همان تصويري است که دوست داري...مثل همه و مثل یک عادت که هیچوقت درکش نکردم: سال نو مبارک... |
||
