تبليغاتX
 
  زخم بستر روی بستر ویژه نامه های نوروزی  

همه می روند و می آیند،اما من معمولا همان جایی هستم که بوده ام:نیمه درازکش در اتاق سمت راست خانه.کنارم فلاسک چای است،2کنترل ریموت این طرف،گوشی موبایل هم آن طرف،و کلی ویژه نامه ی نوروزی بالای سرم روی کاناپه.از هرکدام یکی دو صفحه می خوانم،می بندم ش،و آن یکی را باز می کنم.از ویژه ی نوروز مجله ی فیلم،بهاریه ملاقلی پور را می خوانم و گزارش حاشیه های سال هشتادو پنج...از بوی چاپی که هنوز به تن مجله مانده،خسته می شوم،ویژه نامه ی جام جم را دست می گیرم،مصاحبه مزدک میرزایی با عادل فردوسی پور،همات کلیشه ای است که حدس می زدم،مصاحبه مصطفی مستور هم چنگی به دل نمی زند،حس رخوت این روزهایم را ارضاء نمی کند،جلد قرمز ویژه نامه پرو پیمان همشهری، ته ذهنم را قلقلک می دهد،سراغ پرونده ی احمد دهقان می روم،و چهارپنج صفحه ای را که مال خودش کرده.چون همه ی کارهای دهقان را خوانده ام،با شوق، اول ستون های کناری را می خوانم و بعد کمی از نوشته ی اصلی را...نه این یکی هم چیز جدیدی برای خوردن ندارد!...هنوز گرسنه ام،از منوی ویژه نامه ها،این بار به ویژه نامه ی 40چراغ توک می زنم،نوشته ی بزرگمهر شرف الدین را می خوانم،باز هم یک کلاژبی سروته،اما جذاب است.صفحه بندی شلوغ مجله،خسته ام می کند...احمدی نژاد از روی جلد برایم دست تکان می دهد!ویژه نامه ی ایران را با بی میلی مفرط ورق می زنم،یک رپرتاژ آگهی بی عیب و نقص است از طرف نهاد ریاست جمهوری فخیمه .نوشته ی اکبری صحت را در مورد ملاقلی پور می خوانم...همین یکی مرا بس!...ویژه نامه خوش آب و رنگ نسیم با دبیران افتخاری اسم ورسم دارش را دست می گیرم،مصاحبه با هو شنگ گلمکانی را نصفه نیمه رها می کنم،حس می کنم که همه مطالب تو خالی اند،و مجله بیشتر به درد دید زدن می خورد تا خواندن....سیب چرخان را بو می کشم!حالانوبت به ویژه نامه ی اعتماد ملی رسیده است،نسبت به بقیه خواندنی تر به نظر می رسد،نوشته دکتر فرشاد مومنی را می خوانم،که در آن سال 86 را سال مارپیچ تورم و بیکاری دانسته،از روزگار قطع امید می کنم و سراغ ویژه نامه ی اعتماد می روم،مقاله ی محسن آرمین با تیتر "انرژی هسته ای در قطاراحمدی نژاد"،برایم حماقت محض را به تصویر می کشد...ابر بالای سرم را پاک می کنم و سراغ ویژه نامه ی همشهری جوان می روم،گفت وگو با سعید راد خواندنی از کار در آمده،اما ترکیب علی دایی و نیکی کریمی جواب نداده،رضا کیانیان هم ،خوب نوشته است...از خواندن خسته شده ام!از سر ناچاری سراغ جدول صفحه آخر ویژه نامه ی نوروزی همشهری خانواده می روم...راستی شبه جزیره هند،سه حرفی است...شما بلد نیستید!؟

2 نوشته شده در  جمعه سوم فروردین 1386ساعت 1:40  توسط حلقه ی نیمکت |  2

  سال نو !!!! مبارک  
 

اتاقم پر شده از کارت پستالهایی که یا بوی عید میدن

یا بوی ایران.

یک عید دیگر و من هنوز گیج و سردرگم  بودن و نبودن.

 و متحیر از اینکه ، چرا این سالها دیگر عید معنای محبت قدیم را برایم تداعی نمی کند؟

در تمام مهمانیها و گردشها و لباس نو خریدن ها دنبال معصومیت از دست رفته ای می گردم

که گویا مدتهاست آنرا گم کرده ایم ،

اصلا امروز با دیروز ( سه شنبه ۳۰ اسفند )

چه فرقی داره؟!!

 نمی دانم چرا کسی به آن اعتراف نمی کند؟!!!!!

در تمام عیدی گرفتن ها و شیرینی خوردن ها و رو بوسی های بی انتها ، دنبال عمق و مفهوم و لذتی میگردم که مطمئن هستم قبلا وجود داشت ، اما حالا نیست.

امسال اعتصاب کردم. دنبال مفهوم جدیدی می گردم که گویا آشنای قدیمم بود.

امسال حتی با برو بچ نیمکت هم برای تبریک عید تماس نگرفتم برخلاف هر سال.

دنبال گم شده ای فراتر از تمام نگاههای سطحی روزانه ام به زندگی.....

شاید هم تمام اینها اضطراب سال نو و تحولات جدید است.

بگذریم.  

  سال خوبی داشته باشید پر از مفاهیم جدید و به دور از تکرار همیشگی هایتان.

پیروز و سربلند هر جا که هستید.

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 22:36  توسط حلقه ی نیمکت |  2

  خط روشن کمرنگ  

با اینکه آن قدر که باید وشاید احساساتی نیستم ،اما بعد از رفتن پدر، انگارهمه چیز در زمان برایم ایستاده،متوقف شده است و ناخود آگاه دارم همه کارهایم را به خاطره اش پیوند می زنم،به  خاطره ی کسی که قرار بود با بودنش، تا آنجا که دلم می خواهد جوانی کنم،توی هیچ قاب و چارچوبی قرار نگیرم، وگوشم به هیچ کس بدهکار نباشد،شاید تا آخر دنیا...اما نه...دی ماه سرد تقویم نحس ۸۵،در یک بعد از ظهر آفتابی،پر پروازم را چید، و در این چند وقت،حس می کنم آن قدر پیر ودلمرده شده ام که فکر می کنم،در این دنیایی که هر چقدر بالا و پایینش کنی،عذابش بیشتر از خوشی هاست،چرا باید برای آینده ای که شاید به آن نرسی،تلاش و برنامه ریزی کرد.
بعد از دو ماه،کاور کامپیوتر را که پر از خاک شده بود،کنار زدم و حالا که بعد از کلی دارم به نیمکت  سر می زنم،پست سارای عزیز را می بینم،نوشته ای که واژه واژه اش آشفتگی را به ذهن می رساند و صمیمیت...واین ها همه از چهار پنج سال کنار هم بودن می آید،کنار هم بودنی که گاهی حتی پیش می آید ،سه ماه دیداری در کار نباشد،اما...اما ما دور از هم و کنار هم بودیم،حتی اگر مثل همه آدم های این روزها،امروز جزیره هایی جدا از هم به نظر برسیم،اما این ۴جزیره را یک خط روشن به هم وصل می کند...یک خط روشن کمرنگ...
...کاش می شد منی که معمولا رک وبی پروا، توصیف می شوم،در این پست از یک زخم کهنه بنویسم...زخم چرکینی که کم کم دارد تمام خونم را مال خودش می کند...

2 نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 19:49  توسط حلقه ی نیمکت |  2

  داستان زنبور/روایت چهارم  

 

زنبور دلش مي خواست قبل از اينکه تصميم بگيرد خانه ی خودش را ترک کند و براي خودش زير شاخه هاي درخت ، کندو درست کند مطمئن شود که شهد گل صورتي که به درخت چسبيده بود شيرين است و شيرين مي ماند. چند سالي که از شهد گل حسابي عسل ساخت و به خانه اش برد.هنوز نمي دانست شهد شيرين گل به خارهاي کوچک اش مي ارزند يا نه. چندسال بعد که بالاخره تصميم گرفت جاي مناسبي را روي شاخه پيدا کند و عمليات ساخت کندورا آغاز کند متوجه شد که در بهترين نقطه ی شاخه - درست بالاي سر گل صورتي - زنبورديگري که تازه از راه رسيده است کندوي خودش را بنا کرده است. زنبور با تازه واردگلاويز شد و در حين دعوا کندو کنده شد و روي گل افتاد و تمام گلبرگهايش پر پر شد.زنبور بعد از آن روز از هيچ گل ديگري شهد ننوشيد و کم کم مگس شد و بعد هم به پشهکورک تبديل شد و کور شد و يک شب در تاريکي مرد.
2 نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 2:16  توسط حلقه ی نیمکت |  2

  داستان زنبور/روایت سوم  

زنبور دلش مي خواهد با گل صورتي بماند، و مي داند که گل از او چيز زيادي نمي خواهد.زنبور هر روز در جنگ با خودش به خودش نيش مي زند،‌ ولي نمي تواند کار کردن براي کندوي جديدش را شروع کند. زنبور آنقدر با خودش درگير است که اگر کسي نداند مطمئن مي شود که عنکبوت شده است، و دائم دور خودش تار مي تند. او فکر مي کند خانه و زندگي اش همين تارهاييست که دست و پايش را مي بندد، و آنقدر دور خودش تار مي بندد تا داخل يک پيله زنداني مي شود و همانجا مي نشيند. دلش مي خواهد يکي يک سيخي چيزي به او بزند و بال در بياورد و پروانه شود و پيله را پاره کند و به سمت گل برگردد؛ ولي از آنجا که اين داستان را در همان زماني که داخل پيله است مي نويسد، هنوز نمي داند که هيچ وقت چنين اتفاقي مي افتد. حالا شايد بعدا بفهمد، و ادامه ی اين داستان را بنويسد. فعلا،فقط داخل پيلهء خودش فکر مي کند چگونه اين همه تار را پاره پاره کند

2 نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 15:16  توسط حلقه ی نیمکت |  2

  داستان زنبور/روایت دوم  

زنبور دلش مي خواست قبل از اينکه سايه ي کندوي جديدش را روي سر گل صورتي پهن کند
آنقدر بزرگ شود تا عقاب شود و بتواند از پس تمام پرنده ها و چرنده ها و درنده ها و
خزنده ها بر بيايد و ديگر تا آخر عمرش از هيچ چيزي نترسد. زنبور سالهاي سال سعي کرد و
آنقدر زور زد تا گنجشک شد و تازه فهميد عقاب شدن چقدر سخت است. از طرف ديگر بزرگ
شدنش آنقدر طول کشيد که در همان سالهايي که او بزرگ مي شد گل صورتي هم ريشه هايش را
سفت تر کرد و رشد کرد و آنقدر بالا رفت تا خورشيد شد؛ و ديگر هيچ احتياجي به مراقبت
زنبور نداشت. زنبور که حالا ديگر گنجشک شده بود هيچ وقت نتوانست لانه اي درست کند
که خورشيد در آن جا شود، و تا آخر عمرش به او نرسيد.

2 نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 1:18  توسط حلقه ی نیمکت |  2

  داستان زنبور/روایت یکم  

زنبور دلش مي خواست قبل از اينکه داربست کندوي جديدش را روي شاخه اي که درست بالاي
گل صورتي بود احداث کند مطمئن شود که شاخه از نظر ساختماني تحمل وزن کندو را دارد،
تا يک وقت خداي نکرده در اثر بلاياي طبيعي و باد و توفان و صداي پاي فيلها کندو
کنده نشود و بلايي سر گل صورتي نيايد. زنبور براي محاسبه ي دقيق مقاومت شاخه سالهاي
سال درس خواند و تحقيق کرد و به خارج رفت تا پرفسوراي افتخاري کندوسازي خودش را از
دانشگاه  دريافت کرد و در حين تحصيل عاشق يک زن بور ديگر شد و شاخه و درخت و
کندو و فلسفه ي زندگي اش را فراموش کرد و همانجا در خارج ازدواج کرد و آنقدر
شراب فرانسوي خورد تا يک زنبور گاوي بزرگ شد و کم کم گاوميش شد و تا
آخر عمرش گاو ماند و از بس گاو بود يک روز مرد.

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 17:32  توسط حلقه ی نیمکت |  2

  بوفه کتابها  

شبهايي هست که يک دفعه مهم ترين کار جهان مرتب کردن اتاق مي شود.شبهايي هست که آدم بدون آنکه بفهمد چهار ساعت تمام اتاق را متر مي کند و آخرش تازه فقط به بوفه کتابها می رسد: از اين کتابخانه هايي که کتابهايش را در عرض چند سال، افقي و عمودي و بي نظم و بي ترتيب روي هم چیده شده اند و حالا تصميم مي گيري در یک شب همه را بيرون بريزي و مرتب بچيني،بعد هم میان این همه کاغذ همه چیزهای گم شده پیدا می شوند مثل تقويم قديمي که سالهاي سال گم شده بود و حاضر بودي قسم بخوري در اثباب کشي قبلي جا مانده است و يک دفعه  پيدا مي شود یا به يادداشت ها یی بر می خوری که وقتي آنها را مي نوشتي ارزش لعنت خدا را هم نداشته اند...بعد وسط تمام کتابها و یادداشت های کوتاه و بلند چهارزانو مي نشيني، انگار با این کار زمان هم مي ايستد، و بعد می فهمی که وقتی فقط مي خواني و مي خواني و مي خواني وگاهی هم می نویسی، عجب ابله بزرگی بوده ای تو، همان مني که شش سال جوانتر بوده است و امروز ديگر معلوم نيست من جلو رفته ام، عقب رفته ام يا اصلا همان جا در بيست سا لگي ميخکوب شده ام...

2 نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 16:3  توسط حلقه ی نیمکت |  2

   

  او میگفت خواهان هستم.  کسی از کنارش رد شد ، پوزخندی زد و گفت : خاطر خواه است.. از دور نگاهش می کردم.  فقط او را . حتی طرف دیگر دلدادگی اش را نمی دانستم. اما مگر مهم بود؟!  دنبال کلمه ی (( خواستن )) برایش در کتاب ها گشتم. : نیاز. هوس. احتیاج. میل....از میان تمام معانی بی پایان، دزدکی نگاهش کردم. قیافه اش فقط آشفته بود.  خواهان یعنی آشفته؟؟!!
کوری آمد با عینک فرزانگی بر چشم . او به آن دل سپرد. مرید شد و طریق رسیدن پرسید. کور، برگ خشک و چهل گیاه در هم کوبید،بادی به غبغب انداخت  از کتاب های کهنه چند کلمه ای اقتباس آورد.عظمت کتابها ، لاشه های متعفن و ابهت چهره ی کور ، او را کور کرد. 
کور گفت : (( کنارش باش. از نزدیکی دلدادگی و مهر میآید. )) 
باز هم در کتاب ها گشتم. اما نزدیکی یعنی عادت. یعنی تکرار . کاش می شد برایش می گفتم . اما من مهمان ناخوانده بودم.کور رفت و این بار عینک دیگری بر چشم داشت.  او هم چله نشین شد. تا پیله ی خواسته اش محکم تر شود .فراموششان کردم. مثل فراموش کردن تمام آدم های کوچک و خوش خیال دنیا .اما هنوز ، گاهی هنگام باد ، از پشت پنجره به دنبال پیله ی  پوسیده ی  شناوری در هوا میگردم...       

2 نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت 10:59  توسط حلقه ی نیمکت |  2

  عشقبازی  

تابستان لُخت شده است و لبخند می زند. پوست داغش را نسيم صبح دريا با بوی عطر پاييز می نوازد و در رويای لمس لبانِ کمرنگش مست می شود. هاله ی اندام ظريف پاييز از دور پيداست : با کمر باريکش آرام آرام به سمت بستر تابستان نزديک می شود. قبل از ظهر پاهاي کشيده اش را زير کمر تابستان حلقه می کند، و سينه هاي جوانش را به انگشتان بی شرمش می سپارد. رقص اندام برهنه شان آفتاب بعدازظهر را گرم می کند،و تابستان درست قبل از غروب مکث می کند و به نهايتِ زندگی می رسد. پاييز ملافه ی تاريکِ ستاره دارش را روی پيکر آرام تابستان می کشد و به افق بازمی گردد، تا صبح فردا دوباره او را با عشوه هايش اغوا کند.روزها می گذرد، و فصلی جديد متولد می شود.

2 نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 1:53  توسط حلقه ی نیمکت |  2

  رفت و آمد  

ديروز يادم رفت، و خودم هم به دنبالش. امروز يادم آمد، ولي به دنبالش هيچ کس باز نيامد.

رفت و آمد زياد هم براي ما دردسر شده است، مخصوصا از ياد و به ياد.

به جلو نگاه مي کنم و ديروز به يادم مي آيد، به عقب برمي گردم و فردا از يادم مي رود.

يادم باشد که ديگر يادم نرود، اگر هم رفت حواسم باشد که...نروم؟...نه نه...بروم؟... يادم رفت.

 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 12:33  توسط حلقه ی نیمکت |  2

  منشور دخترک بازیگوش  

فرض کنيم خداوند دخترک چهارساله شاد و سرزنده ايست که در مر کز هستي ايستاده است و دم اسبي هاي سياهش را با روبانهاي قرمز تزيين کرده است و برق نگاهش تمام جهان اطرافش را روشن کرده است. بيا تصور کنيم دخترک بازيگوش منشور زندگي آدمها را يکي يکي مثل فرفره مي چرخاند و به دور دست پرتاب مي کند، تا همينطور که مي چرخند اشعه نور خودش را به رنگهاي مختلف منعکس کنند و در نهايت دوباره به سمت خودش برگردند.
حالا بگذار باور کنيم که هر چه مي گذرد دخترک در پرتاب دقيق منشورهايش مهارت بهتري کسب مي کند و به خودش جرات مي دهد منشورهايش را با شدت بيشتري بچرخاند و آنها را دورتر و دورتر پرتاب کند و باز هم بتواند آنها را در انتهاي مسير بيضي شکلشان با دستهاي کوچک و فرزش دريافت کند. مي بيني؟... هر چقدر مي گذرد و شعاع پرتابهاي دخترک بزرگتر مي شوند منشورها سريعتر مي چرخند ( تا انرژي کافي براي بازگشت را در خود ذخيره کنند ) و در ضمن از هم دورتر و دورتر مي شوند ( و در نتيجه محيط وسيعتري را با نورهاي رنگارنگشان در اطراف دخترک روشن مي کنند) و بالاخره بيا قبول کنيم که يک روزي دخترک انقدر در پرتابهايش فرز و ماهر مي شود که تمام منشورها را به شعاع بي نهايت به دور خودش مي چرخاند، بدون آنکه لازم باشد آنها را دوباره بگيرد و دوباره و دوباره پرتاب کند. حالا همه جا از نور چشم دخترک رنگارنگ شده است و با وجود سرعت بي حد منشورهاي دوار تمام جهان به آرامش يگانه سفيدي رسيده است که حاصل جمع تمام نورهاست. حالا تمام منشورها در جاي خودشان مي چرخند، همه جا هستند و هيچ دوتاي آنها هيچ وقت به هم نمي خورند. حالا دخترک که ديگر کاري ندارد دستهايش را زير سرش مي گذارد و به آرامي مي خوابد، و شب مي شود، و تمام.
ديدي؟... حالا برگرد و برو سر جاي خودت بچرخ. هر چقدر تندتر بچرخي دورتر مي شوي.
من خیلی وقت است بی حرکتُمثل پرخودم را به دست باد سپرده ام...

2 نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 0:26  توسط حلقه ی نیمکت |  2

  من:بی ته/بی نقطه  

این شاید آخرین پست من باشد.
من خط خطي شده ام. بي طرح. بي جهت. بي خود. بي خط. بي نقطه. نقطه، سر خط.
من بزرگ شده ام. من در خودم جا نمي شوم. من بي جا هستم. بياندازه. بي حساب. بي مشق. بي مدرسه...من نگرانم. نکند من به هيچ جايي نرسم.من نگران نيستم. من به هر جا بخواهم مي رسم. قرار نيست من به همه جا برسم.من قرار است مهم شوم. من قرار است خوشحال باشم. من خوشحالم که مهم نيستم. من خوشحالنيستم. هيچ چيزي مهم نيست. من مهم نيستم.من سختي کشيده ام. من خوشبخت بوده ام. من تنها هستم. من موفق شده ام تنها زندگيکنم. تنها. خيلي خوشحال و کمی خطرناک.
من ديگر هيچ جمله اي را با « من » شروع نمي کنم، خودخواهي است.آقا...پسر...مرد... اين همه کلمه، فقط براي من. باز هم من. هميشه من.من قرار نيست به اين زودي خسته شوم. من خسته ام. من خيلي خوشحالم. من همين جا ميخوابم. من نمي دانم. من تمام جوابها را مي دانم. من دانشگاه رفته ام. من مهندسم. من
از مهندس بودن متنفرم. من نوشتن را دوست دارم. من از نوشته هاي خودم متنفرم. من بههيچ کسي نياز ندارم. من بيدارم. من هوشيارم. من با هوشم. من بي عرضه ام. من باهوش ترين آدم بي عرضه ی جهانم. من بي عرضه ترينم. من نمي دانم. من درس خوانده ام، امکانندارد من چيزي را ندانم. حتما مي دانم.من هيچ مشکلي ندارم. من کمي خط خطي شده ام، ولي هنوز پيش رويم دو خط موازي دارم، کههيچ وقت به هم نمي رسند، مگر اينکه...
من زنده ام. من زنده مي مانم، مگر آنکه خدا نخواهد. من با خدا کاري ندارم. من بي کارم. من بي
گناهم. بي حرف. بي منظور. بي زور. بي من. بي انتها. بي ته. بي نقطه، ته خط.

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 0:4  توسط حلقه ی نیمکت |  2

  بستنی/پیمان  

اصولا پيمان موجود عجيبي است :‌ هم بستني است، هم شکستني است. آدم وقتي خيلي بچه است بستني خيلي دوست دارد و دستش به هر پيماني مي رسد سريع خودش را با آن مي بندد.
بعد هم بچه است ديگر، شعورش که نمي رسد، احتياط هم نمي کند، فوري آن را مي شکند؛بعد دوباره فردا هوس بستني مي کند و روز از نو روزي از نو. بعدها هم که بزرگ مي شود و دوکلاس درس مي خواند و شعورش به اين مي رسد که چيزهاي شکستني را بايد با احتياط خيلي زيادي حمل کرد ديگر زياد اهل بستني نيست.
اصولا بستني اگر شکستني باشد به درد نمي خورد. من هم ديگر هيچ پيماني نمي بندم؛ تو هم مي داني، من نه تنها بستني دوست ندارم، شعور احتياط را هم ندارم. فقط يک چيزي رانمي دانم : من اگر انقدر بي احتباط و بي شعورم، چطور اين همه سکوت بين خودمان راهيچ وقت نمي شکستم؟... شايد از صداي شکستنش مي ترسم، شايد هم جنس سکوتمان مرغوب است،شايد آهنی است، يا چه می دانم مثلا آمريکايی است، و به اين سادگي ها نمي شکند. شايد هم هيچ کدام، شايد من شعورم مي رسد و خودم خبر ندارم،و فقط بستني دوست ندارم. به هر حال پيمان موجود عجيبي است...

2 نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 17:12  توسط حلقه ی نیمکت |  2

  آبستن شده ام  
ديشب آبستن شدم. دست خودم نبود. هر کاري کردم پيشگيري کنم نشد که نشد؛ زندگي اين حرفها حاليش نمي شود. وقتي خسته است و کمي هم مست است و حالش خراب است ترتيب آدم را مي دهد و گوشش هم به هيچ حرفي بدهکار نيست. اولين بارش هم نيست. من هم ديگر زياد مقابله نمي کنم، هر از گاهي که مي بينم دوباره وضعش خراب است همين طور مي گذارم کارش را بکند و مرا به حال خودم رها کند و برود. ولي اين بار به نظرم آبستن شده ام... مستي و بي خيالي و بي فکري بالاخره کار دستم داد.
بچه ام را نگه مي دارم. اسمش را هم فعلا مي گذارم گاف. بعدا که بزرگ شد از خودش مي پرسم چه اسمي را بيشتر دوست دارد، تا با آن صدايش بزنم. او مثل من نخواهد بود. او آدم خوبي مي شود. گياهخوار مي شود. او باهوش مي شود، ولي تنبل و خودخواه و مغرور نمي شود. او مهندس مي شود؛ او نويسنده نمي شود. او خوش قيافه است و قد بلند مي شود، ورزش هم مي کند، ولي اصلا زياده روي نمي کند. او برعکس بقيه آدمها مي شود : او باتک تک آدمها فرق دارد ولي خودش اين را نمي داند. او خوشبخت مي شود.
2 نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 3:0  توسط حلقه ی نیمکت |  2

  بهاریه  

 

بين لذت اشرافي گاز زدن يک هلو ی رسيده آبدار ،و ذلت تنها خوابيدن و کتاب نخواندن وفکرهاي بي ربط شبانه،دالان تنگ و تاريک و نمناک و پيچ در پيچي است که به جايي نمي رود؛اگر از آن مي گذري چراغي بياور تا پايت در جوي آب نرود.آب کثيفي که از آن مي گذرد گناه دارد.آب سياهي که در جوي جريان دارد، زندگي من است، که مغرور است و مي ترسد و در اوج بي تفاوتي از چاله ها رد  شود و هنوز نمي داند که کجا راه و کجا چاه دارد.اگر از اين دالان مي گذري، از سايه اي که روي ديوار ها جا مانده نترس تصوير امروز من است که ديروز کشيده بودم، و به اميدش تا امرروز آمدم ،تا بفهمم که که زندگي نه کار است و نه پول است و نه درس.اگر چيزي نمي بيني، لبخند بزن و خوشحال باش .زندگي اميد است به آنچه که دوست داري،‌و نه آنچه که هست.اگر از اين دالان مي گذري، خوشحال باش که نمي بيني و مي تواني فکر کني اينجا همان تصويري است که دوست داري...مثل همه و مثل یک عادت که هیچوقت درکش نکردم: سال نو مبارک...

2 نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 2:14  توسط حلقه ی نیمکت |  2

  آدم برفی و بهار...لیلی و مجنون  

من يک آدم برفي هستم، سفيد و سرد.احساس عجيبي دارم.
من احساس مي کنم بهار را دوست دارم من فکر مي کنم - يا نه، مطمئنم - شکوفه هاي سبز را دوست دارم...و ميوه هاي قرمز را، و گلهاي سرخابي و بنفش و زرد.
من در زمستان، بعد از اولين برف، بيدار شدم.من با شروع بهار، با اولين جوانه ها، خواهم مُرد.حتي خاطره ء خيس مرا، - که پس از مرگم روي زمينِ سرد مي ماند - چند دقيقهء بعد آفتاب با خود خواهد برد.و من هنوز نمي دانم که چرا من عاشق بهار شدم.من، آدم برفي، عاشق ِ قاتل ِخودم هستم.
گردش روزگار مي داند که من تا پاي جان بهار را دوست دارم، و طاقت دوري اش را هم ندارم.و اگر خورشيد مرا نمي کَشت،- و چند روزي پيش بهار مي ماندم - شايد روزي واقعا مي فهميدم که من مُردن را دوست دارم،يا به بهار به خاطر خودش دل بستم.من،‌ آدم برفي، در پايان فقط يک آرزو دارم.لطفا پس از مرگم از بهار هيچ چيز راجع به من نپرسيد،مبادا ناراحت شود؛يا جوابي ندهد؛يا مرا بياد نياورد...هر احساسي نسبت به من دارد يا ندارد مهم نيست،من هم اصراري به دانستنش ندارم...من بهار را به خاطر رنگهايش، شکوفه ها و جوانه هايش دوست دارم؛همانگونه که مي آيد و عمر مرا پايان مي دهد؛من، آدم برفي، پايانِ بهاري خود را دوست دارم

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 0:29  توسط حلقه ی نیمکت |  2