| زخم بستر روی بستر ویژه نامه های نوروزی | ||
|
همه می روند و می آیند،اما من معمولا همان جایی هستم که بوده ام:نیمه درازکش در اتاق سمت راست خانه.کنارم فلاسک چای است،2کنترل ریموت این طرف،گوشی موبایل هم آن طرف،و کلی ویژه نامه ی نوروزی بالای سرم روی کاناپه.از هرکدام یکی دو صفحه می خوانم،می بندم ش،و آن یکی را باز می کنم.از ویژه ی نوروز مجله ی فیلم،بهاریه ملاقلی پور را می خوانم و گزارش حاشیه های سال هشتادو پنج...از بوی چاپی که هنوز به تن مجله مانده،خسته می شوم،ویژه نامه ی جام جم را دست می گیرم،مصاحبه مزدک میرزایی با عادل فردوسی پور،همات کلیشه ای است که حدس می زدم،مصاحبه مصطفی مستور هم چنگی به دل نمی زند،حس رخوت این روزهایم را ارضاء نمی کند،جلد قرمز ویژه نامه پرو پیمان همشهری، ته ذهنم را قلقلک می دهد،سراغ پرونده ی احمد دهقان می روم،و چهارپنج صفحه ای را که مال خودش کرده.چون همه ی کارهای دهقان را خوانده ام،با شوق، اول ستون های کناری را می خوانم و بعد کمی از نوشته ی اصلی را...نه این یکی هم چیز جدیدی برای خوردن ندارد!...هنوز گرسنه ام،از منوی ویژه نامه ها،این بار به ویژه نامه ی 40چراغ توک می زنم،نوشته ی بزرگمهر شرف الدین را می خوانم،باز هم یک کلاژبی سروته،اما جذاب است.صفحه بندی شلوغ مجله،خسته ام می کند...احمدی نژاد از روی جلد برایم دست تکان می دهد!ویژه نامه ی ایران را با بی میلی مفرط ورق می زنم،یک رپرتاژ آگهی بی عیب و نقص است از طرف نهاد ریاست جمهوری فخیمه .نوشته ی اکبری صحت را در مورد ملاقلی پور می خوانم...همین یکی مرا بس!...ویژه نامه خوش آب و رنگ نسیم با دبیران افتخاری اسم ورسم دارش را دست می گیرم،مصاحبه با هو شنگ گلمکانی را نصفه نیمه رها می کنم،حس می کنم که همه مطالب تو خالی اند،و مجله بیشتر به درد دید زدن می خورد تا خواندن....سیب چرخان را بو می کشم!حالانوبت به ویژه نامه ی اعتماد ملی رسیده است،نسبت به بقیه خواندنی تر به نظر می رسد،نوشته دکتر فرشاد مومنی را می خوانم،که در آن سال 86 را سال مارپیچ تورم و بیکاری دانسته،از روزگار قطع امید می کنم و سراغ ویژه نامه ی اعتماد می روم،مقاله ی محسن آرمین با تیتر "انرژی هسته ای در قطاراحمدی نژاد"،برایم حماقت محض را به تصویر می کشد...ابر بالای سرم را پاک می کنم و سراغ ویژه نامه ی همشهری جوان می روم،گفت وگو با سعید راد خواندنی از کار در آمده،اما ترکیب علی دایی و نیکی کریمی جواب نداده،رضا کیانیان هم ،خوب نوشته است...از خواندن خسته شده ام!از سر ناچاری سراغ جدول صفحه آخر ویژه نامه ی نوروزی همشهری خانواده می روم...راستی شبه جزیره هند،سه حرفی است...شما بلد نیستید!؟ |
||
| سال نو !!!! مبارک | ||
|
اتاقم پر شده از کارت پستالهایی که یا بوی عید میدن یا بوی ایران. یک عید دیگر و من هنوز گیج و سردرگم بودن و نبودن. و متحیر از اینکه ، چرا این سالها دیگر عید معنای محبت قدیم را برایم تداعی نمی کند؟ در تمام مهمانیها و گردشها و لباس نو خریدن ها دنبال معصومیت از دست رفته ای می گردم که گویا مدتهاست آنرا گم کرده ایم ، اصلا امروز با دیروز ( سه شنبه ۳۰ اسفند ) چه فرقی داره؟!! نمی دانم چرا کسی به آن اعتراف نمی کند؟!!!!! در تمام عیدی گرفتن ها و شیرینی خوردن ها و رو بوسی های بی انتها ، دنبال عمق و مفهوم و لذتی میگردم که مطمئن هستم قبلا وجود داشت ، اما حالا نیست. امسال اعتصاب کردم. دنبال مفهوم جدیدی می گردم که گویا آشنای قدیمم بود. امسال حتی با برو بچ نیمکت هم برای تبریک عید تماس نگرفتم برخلاف هر سال. دنبال گم شده ای فراتر از تمام نگاههای سطحی روزانه ام به زندگی..... شاید هم تمام اینها اضطراب سال نو و تحولات جدید است. بگذریم. سال خوبی داشته باشید پر از مفاهیم جدید و به دور از تکرار همیشگی هایتان. پیروز و سربلند هر جا که هستید.
|
||
| خط روشن کمرنگ | ||
|
با اینکه آن قدر که باید وشاید احساساتی نیستم ،اما بعد از رفتن پدر، انگارهمه چیز در زمان برایم ایستاده،متوقف شده است و ناخود آگاه دارم همه کارهایم را به خاطره اش پیوند می زنم،به خاطره ی کسی که قرار بود با بودنش، تا آنجا که دلم می خواهد جوانی کنم،توی هیچ قاب و چارچوبی قرار نگیرم، وگوشم به هیچ کس بدهکار نباشد،شاید تا آخر دنیا...اما نه...دی ماه سرد تقویم نحس ۸۵،در یک بعد از ظهر آفتابی،پر پروازم را چید، و در این چند وقت،حس می کنم آن قدر پیر ودلمرده شده ام که فکر می کنم،در این دنیایی که هر چقدر بالا و پایینش کنی،عذابش بیشتر از خوشی هاست،چرا باید برای آینده ای که شاید به آن نرسی،تلاش و برنامه ریزی کرد. |
||
| داستان زنبور/روایت چهارم | ||
|
|
||
| داستان زنبور/روایت سوم | ||
|
زنبور دلش مي خواهد با گل صورتي بماند، و مي داند که گل از او چيز زيادي نمي خواهد.زنبور هر روز در جنگ با خودش به خودش نيش مي زند، ولي نمي تواند کار کردن براي کندوي جديدش را شروع کند. زنبور آنقدر با خودش درگير است که اگر کسي نداند مطمئن مي شود که عنکبوت شده است، و دائم دور خودش تار مي تند. او فکر مي کند خانه و زندگي اش همين تارهاييست که دست و پايش را مي بندد، و آنقدر دور خودش تار مي بندد تا داخل يک پيله زنداني مي شود و همانجا مي نشيند. دلش مي خواهد يکي يک سيخي چيزي به او بزند و بال در بياورد و پروانه شود و پيله را پاره کند و به سمت گل برگردد؛ ولي از آنجا که اين داستان را در همان زماني که داخل پيله است مي نويسد، هنوز نمي داند که هيچ وقت چنين اتفاقي مي افتد. حالا شايد بعدا بفهمد، و ادامه ی اين داستان را بنويسد. فعلا،فقط داخل پيلهء خودش فکر مي کند چگونه اين همه تار را پاره پاره کند |
||
| داستان زنبور/روایت دوم | ||
|
زنبور دلش مي خواست قبل از اينکه سايه ي کندوي جديدش را روي سر گل صورتي پهن کند |
||
| داستان زنبور/روایت یکم | ||
|
زنبور دلش مي خواست قبل از اينکه داربست کندوي جديدش را روي شاخه اي که درست بالاي |
||
| بوفه کتابها | ||
|
شبهايي هست که يک دفعه مهم ترين کار جهان مرتب کردن اتاق مي شود.شبهايي هست که آدم بدون آنکه بفهمد چهار ساعت تمام اتاق را متر مي کند و آخرش تازه فقط به بوفه کتابها می رسد: از اين کتابخانه هايي که کتابهايش را در عرض چند سال، افقي و عمودي و بي نظم و بي ترتيب روي هم چیده شده اند و حالا تصميم مي گيري در یک شب همه را بيرون بريزي و مرتب بچيني،بعد هم میان این همه کاغذ همه چیزهای گم شده پیدا می شوند مثل تقويم قديمي که سالهاي سال گم شده بود و حاضر بودي قسم بخوري در اثباب کشي قبلي جا مانده است و يک دفعه پيدا مي شود یا به يادداشت ها یی بر می خوری که وقتي آنها را مي نوشتي ارزش لعنت خدا را هم نداشته اند...بعد وسط تمام کتابها و یادداشت های کوتاه و بلند چهارزانو مي نشيني، انگار با این کار زمان هم مي ايستد، و بعد می فهمی که وقتی فقط مي خواني و مي خواني و مي خواني وگاهی هم می نویسی، عجب ابله بزرگی بوده ای تو، همان مني که شش سال جوانتر بوده است و امروز ديگر معلوم نيست من جلو رفته ام، عقب رفته ام يا اصلا همان جا در بيست سا لگي ميخکوب شده ام... |
||
|
او میگفت خواهان هستم. کسی از کنارش رد شد ، پوزخندی زد و گفت : خاطر خواه است.. از دور نگاهش می کردم. فقط او را . حتی طرف دیگر دلدادگی اش را نمی دانستم. اما مگر مهم بود؟! دنبال کلمه ی (( خواستن )) برایش در کتاب ها گشتم. : نیاز. هوس. احتیاج. میل....از میان تمام معانی بی پایان، دزدکی نگاهش کردم. قیافه اش فقط آشفته بود. خواهان یعنی آشفته؟؟!! |
||
| عشقبازی | ||
|
تابستان لُخت شده است و لبخند می زند. پوست داغش را نسيم صبح دريا با بوی عطر پاييز می نوازد و در رويای لمس لبانِ کمرنگش مست می شود. هاله ی اندام ظريف پاييز از دور پيداست : با کمر باريکش آرام آرام به سمت بستر تابستان نزديک می شود. قبل از ظهر پاهاي کشيده اش را زير کمر تابستان حلقه می کند، و سينه هاي جوانش را به انگشتان بی شرمش می سپارد. رقص اندام برهنه شان آفتاب بعدازظهر را گرم می کند،و تابستان درست قبل از غروب مکث می کند و به نهايتِ زندگی می رسد. پاييز ملافه ی تاريکِ ستاره دارش را روی پيکر آرام تابستان می کشد و به افق بازمی گردد، تا صبح فردا دوباره او را با عشوه هايش اغوا کند.روزها می گذرد، و فصلی جديد متولد می شود. |
||
| رفت و آمد | ||
|
ديروز يادم رفت، و خودم هم به دنبالش. امروز يادم آمد، ولي به دنبالش هيچ کس باز نيامد. رفت و آمد زياد هم براي ما دردسر شده است، مخصوصا از ياد و به ياد. به جلو نگاه مي کنم و ديروز به يادم مي آيد، به عقب برمي گردم و فردا از يادم مي رود. يادم باشد که ديگر يادم نرود، اگر هم رفت حواسم باشد که...نروم؟...نه نه...بروم؟... يادم رفت. |
||
| منشور دخترک بازیگوش | ||
|
فرض کنيم خداوند دخترک چهارساله شاد و سرزنده ايست که در مر کز هستي ايستاده است و دم اسبي هاي سياهش را با روبانهاي قرمز تزيين کرده است و برق نگاهش تمام جهان اطرافش را روشن کرده است. بيا تصور کنيم دخترک بازيگوش منشور زندگي آدمها را يکي يکي مثل فرفره مي چرخاند و به دور دست پرتاب مي کند، تا همينطور که مي چرخند اشعه نور خودش را به رنگهاي مختلف منعکس کنند و در نهايت دوباره به سمت خودش برگردند. |
||
| من:بی ته/بی نقطه | ||
|
این شاید آخرین پست من باشد. |
||
| بستنی/پیمان | ||
|
اصولا پيمان موجود عجيبي است : هم بستني است، هم شکستني است. آدم وقتي خيلي بچه است بستني خيلي دوست دارد و دستش به هر پيماني مي رسد سريع خودش را با آن مي بندد. |
||
| آبستن شده ام | ||
|
ديشب آبستن شدم. دست خودم نبود. هر کاري کردم پيشگيري کنم نشد که نشد؛ زندگي اين حرفها حاليش نمي شود. وقتي خسته است و کمي هم مست است و حالش خراب است ترتيب آدم را مي دهد و گوشش هم به هيچ حرفي بدهکار نيست. اولين بارش هم نيست. من هم ديگر زياد مقابله نمي کنم، هر از گاهي که مي بينم دوباره وضعش خراب است همين طور مي گذارم کارش را بکند و مرا به حال خودم رها کند و برود. ولي اين بار به نظرم آبستن شده ام... مستي و بي خيالي و بي فکري بالاخره کار دستم داد. بچه ام را نگه مي دارم. اسمش را هم فعلا مي گذارم گاف. بعدا که بزرگ شد از خودش مي پرسم چه اسمي را بيشتر دوست دارد، تا با آن صدايش بزنم. او مثل من نخواهد بود. او آدم خوبي مي شود. گياهخوار مي شود. او باهوش مي شود، ولي تنبل و خودخواه و مغرور نمي شود. او مهندس مي شود؛ او نويسنده نمي شود. او خوش قيافه است و قد بلند مي شود، ورزش هم مي کند، ولي اصلا زياده روي نمي کند. او برعکس بقيه آدمها مي شود : او باتک تک آدمها فرق دارد ولي خودش اين را نمي داند. او خوشبخت مي شود. |
||
| بهاریه | ||
|
بين لذت اشرافي گاز زدن يک هلو ی رسيده آبدار ،و ذلت تنها خوابيدن و کتاب نخواندن وفکرهاي بي ربط شبانه،دالان تنگ و تاريک و نمناک و پيچ در پيچي است که به جايي نمي رود؛اگر از آن مي گذري چراغي بياور تا پايت در جوي آب نرود.آب کثيفي که از آن مي گذرد گناه دارد.آب سياهي که در جوي جريان دارد، زندگي من است، که مغرور است و مي ترسد و در اوج بي تفاوتي از چاله ها رد شود و هنوز نمي داند که کجا راه و کجا چاه دارد.اگر از اين دالان مي گذري، از سايه اي که روي ديوار ها جا مانده نترس تصوير امروز من است که ديروز کشيده بودم، و به اميدش تا امرروز آمدم ،تا بفهمم که که زندگي نه کار است و نه پول است و نه درس.اگر چيزي نمي بيني، لبخند بزن و خوشحال باش .زندگي اميد است به آنچه که دوست داري،و نه آنچه که هست.اگر از اين دالان مي گذري، خوشحال باش که نمي بيني و مي تواني فکر کني اينجا همان تصويري است که دوست داري...مثل همه و مثل یک عادت که هیچوقت درکش نکردم: سال نو مبارک... |
||
| آدم برفی و بهار...لیلی و مجنون | ||
|
من يک آدم برفي هستم، سفيد و سرد.احساس عجيبي دارم. |
||